امروز؛ روز میلاد است
سلام،
باز هم سلام و بارها و بارها سلام؛ که براستی "سلام"، بیخدشهترین پیام بشری در زمینه دوستی و آرامش است و بهترین شروع، برای نویسندهای که حرفهای زیادی برای گفتن دارد اما کلمات لج میکنند و برای گفتن یاریاش نمیکنند. بهترین آغاز در اوج تهیدستی، که سلام و سادگی را دستمایه شروع صحبتهایش کند، تا شاید تکحرفها دلشان بسوزد و دست در دست هم واژهای بسازند و از میان انبوه ناگفتهها به روی صفحه کاغذ پرتش کنند که دوا کند مشکل این نویسنده بیچاره را...
- 25 سال گذشته است. کمی برای یادآوری خاطرات و شروع، سخت است. سعی میکنم از دانشنامه ویکیپدیا کمک بگیرم: "تولد، اوج دوران بارداری و حاملگی یک زن است که با به دنیا آمدن یک یا چند نوزاد از رحم مادر همراه است". کمکی نمیکند. عکس یک کودک در لحظاتی بعد از تولد توجهم را جلب میکند؛ راز سرکشی این موجود خونآلود که انسان مینامندش، چیست؟
- 25 سال گذشته است. هنوز برای شروع با مشکل روبرو هستم. اینترنت و گردش در جاهایی که بودم، اما دوست نداشتم باشم و جاهایی که نیستم، اما دوست داشتم و دارم که باشم هم، فکر بدی نیست. چند سایت که روزگاری برایش مطلب مینویشتم. یک تالار گفتگو و چند وبلاگ غریبه و آشنا که خاطرههایی تلخ و شیرین را برایم زنده میکنند. ولی باز هم کمکی نمیکند. روزها و سالها گذشته است و فقط در بخش کوچکی از آن یادگاریهای دیجیتالی جایی برای خود اشغال کردهاند.
- 25 سال گذشته است. چراغ چشمکزن گوشی همراه دارد بر سر و کله خودش میزند، پیامک رسیده است: "در بین اینهمه کهکشانها که در هماهنگی کامل با یکدیگر حرکت میکنند، در این نظم هوشمند که نه آغازی دارند و نه پایانی، به دنیا آمدنت حتماً دلیلی دارد... تولدت مبارک". به دلم مینشیند و زود به دنبال نشانی از فرستنده میگیرم؛ یک دوست عزیز!
- 25 سال گذشته است. ...فکرت جای دیگری نرود؛ جاده خاکی را دور بزن و برگرد. نه اتفاقی تاریخی افتاده است و نه حادثهای سیاسی. این زمان از مبداء شانزده مرداد سال 1363 ما را با خود به اینجا گشانده است. از روزی که در میان ندای ظهرگاهی موذن و در محله دربند تجریش تهران برای اولین با گریههای بلند حضورم را اعلام کردم.
وارد دفتر نشریه شدم که بچههای تحریره با سر و صدا تبریک گفتند و از تمایلات غذایی برای سفارش ناهار ظهر. نزدیک روز عید و احتمالاً مهمان سردبیر محترم؛ معقول است. و من هم بیخبر از خیانت دوستان در لباس میش! همنوای این کاروان دندان تیزکرده به راه افتادم و از منوی ندیده، اسمی را در زبان چرخاندم. سفارشات و خورده فرمایشات که تمام شده مفصل برای بانی بیخبر هم سینه زدیم و شادمان از ساعت کاری پرشده، برای خودن ناهار آماده شدیم... ادامه داستان به دلیل بدآموزی در حجم بالای جرزنی، گفتنی نیست!
.
با خودم فکر میکنم. مطالب نشریه را ورق میزنم و تمایلی برای بررسی ندارم. گاهی از جلوی چشم سردبیر فرار میکنم تا خلوتم بر هم نخورد. لحظاتی در خودم غرق میشوم؛ این عمر رفته را به کدامین بها دادهای ای فرزند آدم؟!... جوابی برایش ندارم. یک فلش بک میزنم. از اول به آخر و از آخر به همان اول. یعنی اول آخرش رو جستجو میکنم و آخر، اولش رو. در مقاطعی که به نظر خودم شیرینکاری کردم مکث میکنم و شاخه و برگ میدم تا یک چکیده عملکرد قابل قبول مهیا کنم. جاهایی هم که دستهگل –بخوانید باغ و بوستان گل- به آب دادم، ... . نیمه پر لیوان، خیلی هم پر نیست.
.
ساعت چند دقیقه مونده به آخر خلوت من. سردبیر مردونگی میکنه و به روی من نمیاره. پشت میز نشستم و بیصبرانه منتظر یک غریق نجات تا از خفگی نجاتم بده. دلم برای معصومیت و سادگی بچگی بدجوری تنگ شده است. یادش بخیر، اول میخواستم دکتر حسابی بشم، شبیه همسایه قدیمی پدربزرگ. یه جوری بشم که وقتی تعداد مدارک دکترا رسیده به 9تا، آب از آب تکون نخوره. یه طوری بشم که وقتی نظریه "بینهایت بودن ذرات" رو یک دانشمند جوان خارجی ازم دزدید، تو کنفرانس بهش لبخند بزنم و به روی خودم نیارم. یه شکلی باشم و بمونم که وقتی شدم پدر فیزیک ایران و دانشمند طراز اول دنیا، تو قدم زدن عصرانه کنار مغازه حاج محمود چراغساز بایستم و کلاه از سر بدارم و با دقت بپرسم: "حاج محمود، نیمه شعبان نزدیکه. چراغونی امسال هم انشاءالله براهه؟" بعدش که بزرگتر شدم پدر از چمران برام گفت. و وقتی مردهای آرمانی زندگیم بیشتر شدند تازه فهمیدم برای رسیدن به حریم بزرگان، باید گیوهها رو ور کشید و دل به دریای هجرت زد؛ کاری که من مَردش نبودم. حالا چمران و حسابی نه، یک کم پایینتر. خب، هرکس به اندازه توانش دیگه. یه خورده بیشتر، یک کم... و حالا دارم تلاش میکنم فقط خودم باشم.
.
دست خالی که نمیشه. از سر راه نیمکیلو نون خامهای (دلت نخواد) میگیرم و به در خونه میرسم. خانواده مسافرت هستند، اما تماسهای بیپاسخ روی تلفن همراه و نمایشگر تلفن خونه گواهی میده که یادشون هست. یک تماس تلفنی و چندتا تبریک خانوادگی و... باز هم سکوت و خلوت. از همون رفیق شفیق پیامک رسیده: "بدترین دلتنگی اینه که حضور خیلیها رو احساس کنی، اما در کنارشون نباشی". حرف درستیه! دلم برای خیلی از رفقا تنگ شده؛ چه رفیقهای واقعی که به دلایلی موجه و غیرموجه نیستند و چه دوستای مجازی که هدیه دنیای اینترنت هستند و الآن فقط یک ایمیل ازشون باقی مونده، مثل یک عکس رو دیوار. البته بعضی هم در حال تبدیل شدن به قاب عکس هستند که امیدوارم بعد از خوابیدن گرد و خاک وقایع بعد از انتخابات و زلالی هوا، بشه بازهم به لطف قدمت دوستیها امیدوار بود.
.
غسل و زیارت اباعبدالله و کمیل و نماز... تو یک کلمه شب زندهداری. نوشته که بعد از شبهای قدر، بیشترین فضیلت رو داره. و البته اضطراب نخوابیدن و حواس جمعی برای پر کردن کیسه گدایی هم شبیه همون شبهاست. به قول عزیزی، خداوند برای بازگشت بندههاش به خیابون سرراست بندگی یک روزهایی رو پررنگ (هایلایت) میکنه. مثلا یک شب میشه لیلهالرغائب، یک شب نیمه شعبان و یک شب هم قدر سرنوشت. و صدا میزنه تا از کوچه و پسکوچه بیایم بیرون، بیخود کالری نسوزونیم و یک راست بندازیم تو خط سرعت؛ همون جایی که زیر هفتاد کیلموتر خلافه! دلم میخواد احیا بگیرم، ولی برای کسی که به دردو دل و داشتن خلوت شبانه عادت نکرده و آرامش خالق رو تو وجود مخلوق جستجو کرده، خیلی سخته.
.
داره نزدیک اذان صبح میشه. شب داره سپری میشه و دعا و زیارتی رو لبام زمزمه نشده. نزدیک الله اکبر موذنه و عبور از شبی که شاید برای کمتری کسی تو زندگی اتفاق بیفته؛ تلاقی نیمه شعبان با روز تولدش. 16 مرداد 1388 – 15 شعبان 1430. شدم مثل شاگرد تنبلی که کارش بیخ پیدا کرده و هرچی قضیه جدیتر میشه، از دک و پوزش کمتر کوتاه مییاد:
" همیشه در زندگی فکر میکردم که چرا در میان چند میلیارد آفریده، اجازه دادند مسلمان زاده بشویم. و در انبوه این یک میلیارد و اندی مسلمان، چرا اجازه دادند به شیعه شهره شویم. و در میان شیعیان جهان، وطن ما را ایران قرار دادند، کشوری که هویتی منحصربفرد در تاریخ حق طلبی و یکتاپرستی دارد. همیشه فکر میکردم در خاک آفرینش ما چه ظرفیتی به ودیعه نهاده شد که حب و عشق درون را به نام صاحبان یک کاهگلی خانه در کوچه پس کوچه مدینه خوبیها سند زدند و چه رمزی در میان است که تمدنها با ساختمانهای رنگارنگ و آسمانخراشهای شیشهنما میآیند و میروند، اما نگاه ما همچنان در پی همان خانه در کوچهای که دیگر وجود خارجی ندارد، است. و در جوار مزارهایی که آرزوی حرم را، همه باور انتظار تفسیر میکنند.
امشب، شب رسیدن به اصالت شیعه است؛ راز جاودانگیاش. شبی که با رنگ سرخ حسینی آغاز میشود و به سحر سبز موعود مهدوی ختم میگردد. و من کجای این زمان ایستادهام، نمیدانم؟ منتظر خاموش شدن چراغ خیمهام یا ایستاده در رکاب با قبلی از حدید. میگویند حبیب را هنوز با زره میبینند، عقده جهاد دارد. میگویند منتظر است. میگویند دستش بر شمشیر نیمه در نیام، فشرده است.
.
25 سال فکر میکردم که با اراده و پای بیهنر خود توان رفتن این مسیر مُیَسر است غافل از آنکه:
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل (توسل) بايدش
و این لحظات، ثانیههای توکل و توسل است. دقایقی که شاید هیچگاه تکرار نشود گرچه رجاء واثق دارم که تقویم درگاه محبت و امید شما، روز تعطیل ندارد... ساعتها روی عقربه دلتنگی میچرخد. میروند و میروند تا حتما به لحظه استجابت "والمستشهدین بین یدیه" برسند.
خستهام اما مصمم به انجام تکلیف، و امیدوار به نگاهی. گوشه چشمی که «ضحاك بن عبدالله مشرقی» وجودم را « زهیر بن قَین بَجلی» کند، تا «دلهم» را سه طلاقه کنم و مصداق «یا اشباه الرجال و لا رجال...» نشوم. اسب نفس در پشت خیمه منتظر است تا به لغزشی از معرکه فراریم دهد. بانوی حیدری کربلا از میان چادر خیمهها نظاره میکند: " تو چه میكنی؟ میمانی یا میروی؟ داد از آن اختیار كه تو را از مهدی فاطمه جدا كند!"
مولای منتظَر، امید «حر» شدن دارم. میگویند ادب مادرتان که در وجودم باشد، حتی در هزاره ایسمها هم با اشاره شما انقلابی برپا میشود. میگویند آبرو خریدار دارد، و میگویند شما مقیم حریم سالار تشنه لباید، اگر دل بشکند، مژهها بلرزند و گونهها خیس شود، به بهانه جدتان مس وجود را کیمیا میکنید.
صبح نزدیک است و بانگ الرحیل در شرف برخاستن که:
...تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بودهای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهادهای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار میكشد تا تو زنجیر خاك از پای ارادهات بگشایی و از خود و دلبستگیهایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...
یاران! شتاب كنید، قافله انتظار در راه است. میگویند كه گناهكاران را نمیپذیرند؟ آری، گناهكاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را میپذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم ركاب فرزند حسین (ع) است، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان، در این برهوت گمگشتگی وا میماند.
دلم به وقت طلوع حضورتان گواهی میدهد، به نزدیکی لحظه دیدار و به امید دعای عاقبت بخیری که در این سحرگاه برایمان نجوا میکنید. بانک موذن خوش صداست؛ مرحوم رحیم موذن زاده. روز جمعه فرا رسید. کاشکی آخرین باشد ای بهترین مخلوق و ای یگانه ذخیره هستی... میلادتان مبارک.