مسیرسبز

مسیرسبز

  • خانه
  • ایمیل
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

خدای زودپزها؛ سلام!

شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳، 12:13

خط سیر زندگی، روند جذاب و قابل توجهی است. هر روز احساس می‌کنی که با بزرگ‌ترین اتفاق و بحران تمام ادوار روبه‌رو هستی، و مثلا، در مواجهه با این مسئله در حال صرف کردن نهایت انرژی و توان ممکن! اما هر مرحله که جلوتر می‌روی، داستان جالب‌تر می‌شود. انگار همیشه خداوند یک امتحان جدید آماده کرده است که به محض این‌که احساس کند آمادگی‌اش را داری، بدون اجازه‌ از تو(!)، و پرسیدن این سؤال که: «بنده‌ی بی‌نوا! می‌توانی تحمل کنی یا نه؟!» می‌اندازد وسط زندگی‌ات... صریح و بی‌پرده و البته، یکهو!

صورت طنزآمیز رابطه‌ی من و خدا، شبیه داستان «راهپیمایی 22 بهمن» و «بیانیه‌های رؤسای جمهور آمریکا»، از نگاه رسانه‌ها و ناظران خارجی است. خارجی‌ها (البته از نگاه خودشان) معتقدند که هر سال و در آستانه‌ی مراسم پیروزی انقلاب ایران، ادعاهای مقامات آمریکایی و بعضا اروپایی، به یکی از اصلی‌ترین عوامل حضور پرشور مردم در این گردهمایی (راهپیمایی) سالانه مبدل شده است. حالا در هر سال و در ابتدای گردهمایی بزرگ ماه مبارک رمضان، خدا هم دوست دارد حال خوش شب‌های قدر و دعاهای سحر من را تضمین کند. و به همین قاعده، چند سالی است که ماه رمضان را داخل زودپزِ اتفاقاتی که درکی از حکمت‌شان ندارم، آغاز می‌کنم؛ در فشار بالا و حرارت زیاد. و هر سال به این امیدم که شاید بپزد این فکر و روان سخت و سفت و چغر!

پ.ن1: ممنونم که با همه‌ی کارهایی که سرت ریخته، هنوز به فکرمی؛ ممنونم خدای زودپزهای زیاد!

پ.ن2: رمضان امسال، قصد دارم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را شروع و تمام کنم؛ کتاب خواندن در زودپز هم عالمی دارد...

محمدرضا رضاپور

و اینک زندگی...

جمعه ششم دی ۱۳۹۲، 15:52

شاید دیگر بتوان به جرئت از این موضوع سخن به میان آورد که فیلم دینی، آن دسته از آثار سینمایی نیست که در یک گستره زمانی درباره انسان‌های تأثیرگذار و شاخص تاریخ ادیان ساخته می‌شوند؛ فیلم‌هایی هم‌چون مصائب ژاندارک (کارل تئودور درایر، 1927)، ده فرمان (سیسیل ب دومیل، 1956)، سلیمان و صبا (کینگ ویدور، 1959) و حتی الرساله (مصطقی عقاد، 1977) که در یک تعریف درست و علمی، ذیل سینمای تاریخی قرار می‌گیرند و اساساً نمی‌توانند معیار سینمای دینی به‌عنوان یک گونه محتوایی باشند. اما به‌واقع سینمای دینی چه مختصات و مشخصاتی دارد و براساس چه فرم تکرارشونده‌ای از دیگر آثار بلند داستانی بازشناخته می‌شود؟

بسیاری از اهل‌نظر در باب این موضوع، حداقل به میزان عمر سینمای پس از انقلاب، آثار مکتوب متعددی را خلق کرده‌اند و در هر دوره‌ای، به میزان فهم و استعداد درونی، با بررسی آثار سینمایی دیگر ملل جهان سعی کرده‌اند چیزی به فرضیات خود افزوده یا کم کنند. یکی از آخرین این نظریه‌ها که به نظر می‌رسد کامل‌ترین الگوی ممکن تا این مرحله است و مورد توجه بسیاری از نظریه‌پردازان هنر دینی هم قرار گرفته، مربوط به آیت‌الله جوادی آملی است. ایشان نظریه خود پیرامون «سینمای دینی» را در دیدار با عوامل فیلم سینمایی ملک سلیمان(ع) در مهر 84 این‌گونه شرح می‌دهند: «نکته محوری این است که فیلم و سینما و یا غیر سینما وقتی می‌تواند آموزنده باشد که پشتوانه عقلی داشته‌باشد. اگر به پشتوانه عقلی، معقول، محسوس شد، می‌تواند جامعه حسی را به جامعه عقلی تبدیل کند. اگر سخن از جامعه مدنی است، اگر سخن از آرمان‌شهر است، اگر سخن از جامعه برین است، اگر سخن از ظهور و انتظار است، اگر سخن بر این است که جامعه خردورز و فرهیخته می‌تواند منتظر ظهور حضرت ولی‌عصر ارواحنا فدا باشد، این بی‌گمان باید از طبیعت به ماوراء‌طبیعت یک هجرتی کرده باشد. پس این قوس صعود، یعنی سفر از طبیعت به ماوراءطبیعت وقتی مطلوب توده جامعه است که هنرمندان جامعه از بالا یک پیام را بیاورند به گوش جامعه برسانند، و دست جامعه را بگیرند و از پایین به بالا ببرند. یعنی تا فرهیختگان جامعه، قوس نزول نداشته باشند و از عقل به حس نیایند و معقول را محسوس نکنند و طعم عقلانیت را جامعه نچشد، هرگز از حس به عقل سفر نمی‌کنند.»

در بیانی صریح‌تر می‌توان گفت که یک فیلم دینی به‌معنای عام آن، اثری است که بتواند از عهده چهار مرحله مهم ذیل در ساخت جهان خود برآید:

  1. تبدیل وحی (مفهوم والا) به عقل (معقول کردن)
  2. تبدیل عقل به حس (محسوس کردن)
  3. تبدیل حس به هنر (ریختن در قالب یک اثر هنری)
  4. انتقال به مخاطب (رساندن پیام)

بدیهی است که در صورت توفیق، مفهوم در قالب یک اثر هنری و گویش غیرمستقیم به ذهن مخاطب وارد می‌شود و مسیر معکوس و قوس صعود، از یک «حس» خوشایند تا یک «باور» مستحکم را طی می‌کند.

با این مقدمه باید گفت که سربه‌مهر یکی از آثار شاخص سینمای دینی است که همه این مراحل را با موفقیت طی می‌کند و با جرقه یک حس خوشایند، مسیر تحول بزرگی را برای گستره عظیمی از مخاطبان فراهم می‌آورد؛ دقیقاً همان کار بزرگی که بی‌پولی در زمان اکران خود انجام داد.

در حقیقت، اثر تحسین‌شده بی‌پولی در یک قرارداد نانوشته 90 دقیقه‌ای با مخاطب، درباره ابعاد فردی و اجتماعی یک توصیه قرآنی صحبت می‌کند، بدون این‌که او متوجه شود مقصد اصلی این موعظه هنرمندانه بوده است: «وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّک لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا یحِبُّ کلَّ مُخْتَالٍ فَخُور / و روی خود را به نخوت از مردم برمگردان و در روی زمین با ناز و تکبّر راه مرو، که خداوند هیچ متکبر خودپسند و فخرفروش را دوست ندارد» (لقمان، 18)

بعید به نظر می‌رسد که بسیاری از مخاطبان بی‌پولی متوجه این هسته اصلی و این ایده اولیه شده باشند. و یا حتی اگر از بی‌پولی به‌عنوان یک اثر شاخص در سینمای دینی یاد کنید، شما را با تعجب نگاه نکنند! اما مگر اهمیتی هم دارد؛ قرار ما براساس فرمول ذکرشده این است که یک مفهوم بلند وحیانی در یک فرآیند عقلی، به اثر حسی و هنری مبدل شود و در رشد و نمو دوباره در ذهن گیرنده، منجر به نتیجه‌ای شود که غرور و تکبر در نزد تک‌تک بینندگان، به‌صورت نسبی تصحیح و برطرف شود. نشانه موفقیت در این فرمول، همان حس خوش پایانی پس از تماشای اثر است؛ تجربه به‌شدت مشابه‌ای که همه تماشاگران بی‌پولی و سربه‌مهر آن‌را درک کرده‌اند.

«صبا» (لیلا حاتمی) یک دختر تحصیل‌کرده و مجرد شهرستانی است که با دوست هم‌خانه‌اش زندگی می‌کند و برای گذران زندگی کار کوچکی هم دارد؛ مراقبت از کودک شیرخوار همسایه. او که احساس می‌کند از سن طلایی ازدواج در حال فاصله‌گرفتن است، دچار افسردگی خفیف است و اعتیاد عجیبی به رایانه و فضای سایبر دارد. ازدواج دوست هم‌خانه، صبا را وارد دنیای جدیدی می‌کند و از این پس، شاهد تکاپوی او برای غلبه بر مشکلاتش و ورود نماز به زندگی او هستیم.

در حقیقت «صبا» نماینده طیف وسیعی از جامعه دانشجویان دختری است که به سودای تحصیل و حضور در دانشگاه و دل‌سپردن به شعارهایی هم‌چون توانمندسازی زنان ایرانی، با خلأ بزرگ و زمان گمشده‌ای در زندگی خود روبه‌رو هستند و اصل و فرع زندگی‌شان در هم ریخته است.

تیتراژ خلاقانه سربه‌مهر که بار اصلی شخصیت‌پردازی «صبا» را نیز بر عهده دارد، از جست‌وجوی کلیدواژه‌های مورد علاقه او در فضای سایبر به ما می‌فهماند که او وارث قدر مطلق همه مشکلات دنیای ناقص مدرن ایران امروز است؛ دختری با بحران‌های روحی مختلف که فکرهای گوناگون، از ادامه تحصیل در مقطع دکتری تا عوارض حاملگی در سن بالا و خرید حیوان خانگی برای رفع تنهایی در ذهنش غوطه می‌خورد.

او در بالاترین سطح از مشکلات و با ایده تجارت، به میانه میدان می‌آید و خواندن نمازی را آغاز می‌کند که قرار است واسطه این معامله باشد؛ معامله‌ای برای به‌دست آوردن همه نداشته‌ها که اصلی‌ترین آن، شوهر و واضح‌ترین مصداقش، خواستگار میانه‌رو (آرش مجیدی) است. او که سابقه تمسخر دوستش به‌خاطر نماز خواندن را دارد از ابراز این عمل خودداری می‌کند و کار تا جایی جلو می‌رود که در یک روند شیرین و همزادپندارانه، از توجه به نماز برای رفع نیاز، عبور می‌کند و متوجه صاحب راز می‌شود.

آخرین نماز «صبا» در قاب تصویر، که قضا هم شده ‌است، ما را مطمئن می‌کند که فیلم‌ساز، خواسته یا ناخواسته، به فرمول سینمای دینی عمل کرده است و در انتها، در میان سالن تاریک سینما، ما مانده‌ایم با یک پایان درست و یک غم شیرین، و حسی که پس از روشن شدن چراغ‌ها، سفر جدیدی را تا رسیدن به یک کنش بیرونی، در درون ما آغاز خواهد کرد.

فیلم دینی سربه‌مهر بی‌پولی هادي مقدم‌دوست
محمدرضا رضاپور

میدان بزرگ لندن با «کاج» اضافه!

پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹، 12:48

«شب یلدای خود را چگونه می‌گذرانید؛ دوست دارید در لندن و کنار یک کاج باشید یا در تهران و زیر کرسی؟»

این سؤال یکی از مجلات فرهنگی بود که مرا به نوشتن مطلب زیر ترغیب کرد:

انتخاب من قطعاً لندن، وسط میدان ترافالگار (همان میدان بزرگ) خواهد بود. چرا؟ روشن است. تا جایی که من می‌دانم، براساس تحقیقات یک مستندساز متعهد، دیگر در این‌جا «انار» یافت نمی‌شود که بخواهیم دلمان را به خوردنش در شب یلدا خوش کنیم. و به دلیل تغییر کاربری اسطوره‌ها به «جومونگ» و «سوسانو»، دیگر رستم و سودابه‌ای وجود دارد که پدربزرگ را برای روایت داستانش کچل کنیم. و کرسی‌ای هم برپا نمی‌شود که به بهانه‌اش، دور هم بنشینیم، چرا که سیف (safe) نبود و پارسال، با همه مظاهر غیر ایمن هویتمان گذاشتیمش دم در! خب! به جایش آن‌طرف، در وسط میدان ترافالگار لندن، می‌توانیم با کاسه‌ای از «انار» گل‌پر زده بایستیم و با بابانوئل ریش سفید، خوش و بش کنیم که: «ببین! تهران ما هنوز هم انار دارد» و برای کاج سرما زده وسط میدان، کرسی گرمی روبه‌راه کنیم تا جهت اثبات حسن نیت، همه بدانند که: «ما از جایی آمده‌ایم که اتفاقی از جنس «آغاز» و «تولد» را با پایان زندگی و بریدن یک «کاج» جشن نمی‌گیرند.» جذاب نیست؟ به نظر من که خیلی هیجان‌انگیز است! هم نوستالژی‌بازی می‌کنیم و هم دلمان تنگ می‌شود برای سنتی که به زور هیچ ابزاری، دلتنگش نخواهیم شد. علاوه بر این، هنگام قلمبه شدن غم مادربزرگ و حافظ و دانه‌های انار به روی راه تنفس‌مان، می‌توانیم به خاطر بیاوریم که ما هم رسم و رسومات و خلاصه، فرهنگ داریم و در این‌جور مراسم‌ها هدیه می‌دهیم. فقط هدیه یلدای ما، لبخندی به مهربانی یک غزل شیرین فارسی است، به همه کودکان سرمازده شب‌های کابل؛ اما هدیه بابانوئل‌های انگلیسی، به محض تحویل سال میلادی، فشنگ و بمب‌های خوشه‌ای است برای کسانی که جوراب‌هایشان را به امید پر شدن از هدیه به دیوار بالای سرشان آویزان کرده‌اند. فوق‌العاده نیست؟ بی‌انصاف نباشید. مطمئن باشید ذهن را یک تکان اساسی می‌دهد و هویت فراموش شده را به خاطر باز می‌گرداند. لذا به دلیل همه دلایل مطروحه و انبوه دلایل غیر مطروحه، من، لندن، وسط همان میدان بزرگ ترافالگار را برای شب‌های زمستانی‌ام انتخاب می‌کنم تا کمی یادم بیاید که حرف دل کاج کریسمس، که حسرت این روزهای من شده است، (همراه با فغان) این است که: «از باغ می‌برند چراغانی‌ام کنند | تا کاج جشن‌های زمستانی‌ام کنند.» و یقین کنم که «انار» و «غزل» بی‌مزه نیست؛ باید غبارش را کمی پاک کرد.

محمدرضا رضاپور

نوستالژی یک نسل

جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹، 2:1

کریم باقری هم از فوتبال ملی خداحافظی کرد. انگار کم کم به پیری نزدیک می‌شویم. انگار همین دیرو زبود که با ذوق منتظر هفته‌ها می‌شدیم تا بازی‌های مقدماتی جام جهانی 1998 فرانسه و کمی قبل‌تر، جام ملت‌های آسیای 1996 را نگاه کنیم... نسل طلایی فوتبال ایران.

باقری از فوتبال ملی کنار رفت، با همه نوشتالژی‌های نسل من برای روزهای شنیدن صدای جواد خیابانی: «و ایران به جام جهانی فوتبال صعود کرد» که چه لحظاتی بود دقایق نفس‌گیر بازی استرالیا. او را دیگر در لباس خوش رنگ تیم ملی ایران نخواهیم دید و فراموش می‌کنیم همه بدنامی‌های ناشی از افترا و تهمت به مایلی‌کهن که صبح‌ها به زور بازیکنان را برای نماز و زیارت عاشورا از خواب بیدار می‌کند.

گل زیبایش در بازی منتخب آسیا و منتخب جهان به آندریاس کوپکه را فراموش نخواهم کرد. و ادبش برای روزهایی که پنالتی زدن در بازی‌های ملی را پس از به بیرون زدن آن پنالتی حساس در بازی با عربستان همیشه برای خودش حرام کرد. داشته‌های باقری در روزهای لژیون شدن در آرمینیابیلفلد آلمان، بسیار کمتر از دوستانش بود چراکه او برای آن فضا ساخته نشده بود.

این روزها بیشتر دلم برای ایران تنگ می‌شود. برای محمد نوری هم از این منظر دلم گرفت؛ برای همه کسانی که ایران، اصالت اول و آخرشان است. و کریم هم همیشه برای ایران بازی کرد، به نام ایرانی و برای پرچم کشوری که سبز و سفید و قرمزش تجزیه نخواهد شد. و شاید دیر نباشد روزی که برای درمان دلتنگی نسلی‌مان به دنبال لوح‌های فشرده سریال «در مسیر زاینده‌رود» بگردیم!

محمدرضا رضاپور

تو را...

یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹، 2:22

تو را برای همه شعرهای نخوانده‌ات دوست می‌دارم؛ برای همه احساسی که فرصت ابرازش بین ما دست نداد و برای همه روزهای شیرین «ایران...»!

و چه سال تلخی است این سال 89؛

محمد نوری با همه عاشقانه‌های شیرینی که بوی وطن می‌داد از میان ما رفت. «ایران» او را از این به بعد به جای لالایی فراموش شده مادران ایرانی گوش خواهیم داد!

خدایش بیامرزد

پ.ن: شاید در روزهای آینده کلماتی دیگر به این ابراز تأسف قلبی اضافه شد، و شاید هم خیر! مهم این است که او دیگر نیست و من با این کلمات، غم نبودنش را با تو تقسیم می‌کنم!

محمدرضا رضاپور

امروز؛ روز میلاد است

جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۸۸، 4:51

سلام،
باز هم سلام و بارها و بارها سلام؛ که براستی "سلام"، بی‌خدشه‌ترین پیام بشری در زمینه دوستی و آرامش است و بهترین شروع، برای نویسنده‌ای که حرف‌های زیادی برای گفتن دارد اما کلمات لج می‌کنند و برای گفتن یاری‌اش نمی‌کنند. بهترین آغاز در اوج تهیدستی، که سلام و سادگی را دستمایه شروع صحبت‌هایش کند، تا شاید تک‌حرف‌ها دلشان بسوزد و دست در دست هم واژه‌ای بسازند و از میان انبوه ناگفته‌ها به روی صفحه کاغذ پرتش کنند که دوا کند مشکل این نویسنده بیچاره را...
- 25 سال گذشته است. کمی برای یادآوری خاطرات و شروع، سخت است. سعی می‌کنم از دانشنامه ویکی‌پدیا کمک بگیرم: "تولد، اوج دوران بارداری و حاملگی یک زن است که با به دنیا آمدن یک یا چند نوزاد از رحم مادر همراه است". کمکی نمی‌کند. عکس یک کودک در لحظاتی بعد از تولد توجهم را جلب می‌کند؛ راز سرکشی این موجود خون‌آلود که انسان می‌نامندش، چیست؟
- 25 سال گذشته است. هنوز برای شروع با مشکل روبرو هستم. اینترنت و گردش در جاهایی که بودم، اما دوست نداشتم باشم و جاهایی که نیستم، اما دوست داشتم و دارم که باشم هم، فکر بدی نیست. چند سایت که روزگاری برایش مطلب می‌نویشتم. یک تالار گفتگو و چند وبلاگ غریبه و آشنا که خاطره‌هایی تلخ و شیرین را برایم زنده می‌کنند. ولی باز هم کمکی نمی‌کند. روزها و سال‌ها گذشته است و فقط در بخش کوچکی از آن یادگاری‌های دیجیتالی جایی برای خود اشغال کرده‌اند.
- 25 سال گذشته است. چراغ چشمک‌زن گوشی همراه دارد بر سر و کله خودش می‌زند، پیامک رسیده است: "در بین این‌همه کهکشان‌ها که در هماهنگی کامل با یکدیگر حرکت می‌کنند، در این نظم هوشمند که نه آغازی دارند و نه پایانی، به دنیا آمدنت حتماً دلیلی دارد... تولدت مبارک". به دلم می‌نشیند و زود به دنبال نشانی از فرستنده می‌گیرم؛ یک دوست عزیز!
- 25 سال گذشته است. ...فکرت جای دیگری نرود؛ جاده خاکی را دور بزن و برگرد. نه اتفاقی تاریخی افتاده است و نه حادثه‌ای سیاسی. این زمان از مبداء شانزده مرداد سال 1363 ما را با خود به این‌جا گشانده است. از روزی که در میان ندای ظهرگاهی موذن و در محله دربند تجریش تهران برای اولین با گریه‌های بلند حضورم را اعلام کردم.

وارد دفتر نشریه شدم که بچه‌های تحریره با سر و صدا تبریک گفتند و از تمایلات غذایی برای سفارش ناهار ظهر. نزدیک روز عید و احتمالاً مهمان سردبیر محترم؛ معقول است. و من هم بی‌خبر از خیانت دوستان در لباس میش! هم‌نوای این کاروان دندان تیزکرده به راه افتادم و از منوی ندیده، اسمی را در زبان چرخاندم. سفارشات و خورده فرمایشات که تمام شده مفصل برای بانی بی‌خبر هم سینه زدیم و شادمان از ساعت کاری پرشده، برای خودن ناهار آماده شدیم... ادامه داستان به دلیل بدآموزی در حجم بالای جرزنی، گفتنی نیست!
.
با خودم فکر می‌کنم. مطالب نشریه را ورق می‌زنم و تمایلی برای بررسی ندارم. گاهی از جلوی چشم سردبیر فرار می‌کنم تا خلوتم بر هم نخورد. لحظاتی در خودم غرق می‌شوم؛ این عمر رفته را به کدامین بها داده‌ای ای فرزند آدم؟!... جوابی برایش ندارم. یک فلش بک می‌زنم. از اول به آخر و از آخر به همان اول. یعنی اول آخرش رو جستجو می‌کنم و آخر، اولش رو. در مقاطعی که به نظر خودم شیرین‌کاری کردم مکث می‌کنم و شاخه و برگ می‌دم تا یک چکیده عملکرد قابل قبول مهیا کنم. جاهایی هم که دسته‌گل –بخوانید باغ و بوستان گل- به آب دادم، ... . نیمه پر لیوان، خیلی هم پر نیست.
.
ساعت چند دقیقه مونده به آخر خلوت من. سردبیر مردونگی می‌کنه و به روی من نمیاره. پشت میز نشستم و بی‌صبرانه منتظر یک غریق نجات تا از خفگی نجاتم بده. دلم برای معصومیت و سادگی بچگی بدجوری تنگ شده است. یادش بخیر، اول می‌خواستم دکتر حسابی بشم، شبیه همسایه قدیمی پدربزرگ. یه‌ جوری بشم که وقتی تعداد مدارک دکترا رسیده به 9تا، آب از آب تکون نخوره. یه طوری بشم که وقتی نظریه "بی‌نهایت بودن ذرات" رو یک دانشمند جوان خارجی ازم دزدید، تو کنفرانس بهش لبخند بزنم و به روی خودم نیارم. یه شکلی باشم و بمونم که وقتی شدم پدر فیزیک ایران و دانشمند طراز اول دنیا، تو قدم زدن عصرانه کنار مغازه حاج محمود چراغ‌ساز بایستم و کلاه از سر بدارم و با دقت بپرسم: "حاج محمود، نیمه شعبان نزدیکه. چراغونی امسال هم انشاءالله براهه؟" بعدش که بزرگ‌تر شدم پدر از چمران برام گفت. و وقتی مردهای آرمانی زندگیم بیشتر شدند تازه فهمیدم برای رسیدن به حریم بزرگان، باید گیوه‌ها رو ور کشید و دل به دریای هجرت زد؛ کاری که من مَردش نبودم. حالا چمران و حسابی نه، یک کم پایین‌تر. خب، هرکس به اندازه توانش دیگه. یه خورده بیشتر، یک کم... و حالا دارم تلاش می‌کنم فقط خودم باشم.
.
دست خالی که نمی‌شه. از سر راه نیم‌کیلو نون خامه‌ای (دلت نخواد) می‌گیرم و به در خونه می‌رسم. خانواده مسافرت هستند، اما تماس‌های بی‌پاسخ روی تلفن همراه و نمایشگر تلفن خونه گواهی می‌ده که یادشون هست. یک تماس تلفنی و چندتا تبریک خانوادگی و... باز هم سکوت و خلوت. از همون رفیق شفیق پیامک رسیده: "بدترین دلتنگی اینه که حضور خیلی‌ها رو احساس کنی، اما در کنارشون نباشی". حرف درستیه! دلم برای خیلی از رفقا تنگ شده؛ چه رفیق‌های واقعی که به دلایلی موجه و غیرموجه نیستند و چه دوستای مجازی که هدیه دنیای اینترنت هستند و الآن فقط یک ایمیل ازشون باقی مونده، مثل یک عکس رو دیوار. البته بعضی هم در حال تبدیل شدن به قاب عکس هستند که امیدوارم بعد از خوابیدن گرد و خاک وقایع بعد از انتخابات و زلالی هوا، بشه بازهم به لطف قدمت‌ دوستی‌ها امیدوار بود.
.
غسل و زیارت اباعبدالله و کمیل و نماز... تو یک کلمه شب زنده‌داری. نوشته که بعد از شب‌های قدر، بیشترین فضیلت رو داره. و البته اضطراب نخوابیدن و حواس جمعی برای پر کردن کیسه گدایی هم شبیه همون شب‌هاست. به قول عزیزی، خداوند برای بازگشت بنده‌هاش به خیابون سرراست بندگی یک روزهایی رو پررنگ (هایلایت) می‌کنه. مثلا یک شب می‌شه لیله‌الرغائب، یک شب نیمه شعبان و یک شب هم قدر سرنوشت. و صدا می‌زنه تا از کوچه و پس‌کوچه بیایم بیرون، بیخود کالری نسوزونیم و یک راست بندازیم تو خط سرعت؛ همون جایی که زیر هفتاد کیلموتر خلافه! دلم می‌خواد احیا بگیرم، ولی برای کسی که به دردو دل و داشتن خلوت شبانه عادت نکرده و آرامش خالق رو تو وجود مخلوق جستجو کرده، خیلی سخته.
.
داره نزدیک اذان صبح می‌شه. شب داره سپری می‌شه و دعا و زیارتی رو لبام زمزمه نشده. نزدیک الله اکبر موذنه و عبور از شبی که شاید برای کمتری کسی تو زندگی اتفاق بیفته؛ تلاقی نیمه شعبان با روز تولدش. 16 مرداد 1388 – 15 شعبان 1430. شدم مثل شاگرد تنبلی که کارش بیخ پیدا کرده و هرچی قضیه جدی‌تر می‌شه، از دک و پوزش کمتر کوتاه می‌یاد:
" همیشه در زندگی فکر می‌کردم که چرا در میان چند میلیارد آفریده، اجازه دادند مسلمان زاده بشویم. و در انبوه این یک میلیارد و اندی مسلمان، چرا اجازه دادند به شیعه شهره شویم. و در میان شیعیان جهان، وطن ما را ایران قرار دادند، کشوری که هویتی منحصربفرد در تاریخ حق طلبی و یکتاپرستی دارد. همیشه فکر می‌کردم در خاک آفرینش ما چه ظرفیتی به ودیعه نهاده شد که حب و عشق درون را به نام صاحبان یک کاهگلی خانه در کوچه پس کوچه مدینه خوبی‌ها سند زدند و چه رمزی در میان است که تمدن‌ها با ساختمان‌های رنگارنگ و آسمان‌خراش‌های شیشه‌نما می‌آیند و می‌روند، اما نگاه ما همچنان در پی همان خانه در کوچه‌ای که دیگر وجود خارجی ندارد، است. و در جوار مزارهایی که آرزوی حرم را، همه باور انتظار تفسیر می‌کنند.
امشب، شب رسیدن به اصالت شیعه است؛ راز جاودانگی‌اش. شبی که با رنگ سرخ حسینی آغاز می‌شود و به سحر سبز موعود مهدوی ختم می‌گردد. و من کجای این زمان ایستاده‌ام، نمی‌دانم؟ منتظر خاموش شدن چراغ خیمه‌ام یا ایستاده در رکاب با قبلی از حدید. می‌گویند حبیب را هنوز با زره می‌بینند، عقده جهاد دارد. می‌گویند منتظر است. می‌گویند دستش بر شمشیر نیمه در نیام، فشرده است.
.
25 سال فکر می‌کردم که با اراده و پای بی‌هنر خود توان رفتن این مسیر مُیَسر است غافل از آن‌که:
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل (توسل) بايدش
و این لحظات، ثانیه‌های توکل و توسل است. دقایقی که شاید هیچ‌گاه تکرار نشود گرچه رجاء واثق دارم که تقویم درگاه محبت و امید شما، روز تعطیل ندارد... ساعت‌ها روی عقربه دلتنگی می‌چرخد. می‌روند و می‌روند تا حتما به لحظه استجابت "والمستشهدین بین یدیه" برسند.
خسته‌ام اما مصمم به انجام تکلیف، و امیدوار به نگاهی. گوشه چشمی که «ضحاك بن عبدالله مشرقی» وجودم را « زهیر بن قَین بَجلی» کند، تا «دلهم» را سه طلاقه کنم و مصداق «یا اشباه الرجال و لا رجال...» نشوم. اسب نفس در پشت خیمه منتظر است تا به لغزشی از معرکه فراریم دهد. بانوی حیدری کربلا از میان چادر خیمه‌ها نظاره می‌کند: " تو چه می‌كنی؟ می‌مانی یا می‌روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از مهدی فاطمه جدا كند!"
مولای منتظَر، امید «حر» شدن دارم. می‌گویند ادب مادرتان که در وجودم باشد، حتی در هزاره ایسم‌ها هم با اشاره‌ شما انقلابی برپا می‌شود. می‌گویند آبرو خریدار دارد، و می‌گویند شما مقیم حریم سالار تشنه لب‌اید، اگر دل بشکند، مژه‌ها بلرزند و گونه‌ها خیس شود، به بهانه جدتان مس وجود را کیمیا می‌کنید.
صبح نزدیک است و بانگ الرحیل در شرف برخاستن که:

...تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده‌ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده‌ای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می‌كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده‌ات بگشایی و از خود و دلبستگی‌هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان‌، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...
یاران! شتاب كنید‌، قافله انتظار در راه است. می‌گویند كه گناهكاران را نمی‌پذیرند‌؟ آری‌، گناهكاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می‌پذیرند‌. آدم نیز در این قافله ملازم ركاب فرزند حسین (ع) است، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان، در این برهوت گمگشتگی وا می‌ماند.

دلم به وقت طلوع حضورتان گواهی می‌دهد، به نزدیکی لحظه دیدار و به امید دعای عاقبت بخیری که در این سحرگاه برایمان نجوا می‌کنید. بانک موذن خوش صداست؛ مرحوم رحیم موذن زاده. روز جمعه فرا رسید. کاشکی آخرین باشد ای بهترین مخلوق و ای یگانه ذخیره هستی... میلادتان مبارک.

محمدرضا رضاپور

سفر ابدی

جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۸، 11:29

کشور ایران، کشوری بزرگ است؛ بسیار پهناور و وسیع. از غربی‌ترین نقطه انگلوساکسن تا دورترین منطقه در بوداییت خاور دور. هرکجا که قدم می‌گذاری نشانی از ایرانیت می‌بینی، بدون تفاوت در فضا و مکانی که در درون آن زندگی می‌کنی. ایرانی از فرسنگ‌ها فاصله فریاد می‌زند که ریشه در چه فرهنگی دارد.

می‌خواستند که کشوری به نام ایران نباشد، آنقدر که هر روز و به بهانه‌ای قسمتی از آن را کندند و با خود بردند. آنقدر غارت کردند که ماند همین گربه! نه وسعت جغرافیایی هخامنشیان ماند و نه مرزهای صفویان. شد یک کشور با مرزهایی که میان ترک ایران و آذربایجان، کرد ایران و عراق، عرب ایران و شیخ‌نشین‌ها، بلوچ ایران و پاکستان و... کشیده شده بود و هر روز بهانه‌ای هرچند کوچک بستری برای بحرانی بزرگ بود.

آن‌ها می‌خواستند که کشوری به نام ایران نباشد، اما ما ماندیم، چراکه انسان‌های یک کشور، اصلی‌ترین هویت آن هستند و خاک و جغرافیا، از آن‌ها الهام و موجودیت می‌گیرد. آن‌ها تجزیه کردند و ما هر روز پیوسته‌تر شدیم تا که امروز کشور ما، به گستره جغرافیای خاکی قدمت و وسعت دارد. و اهالی سرزمین ما می‌دانند کشوری که مردمانش دل در گرو شکوفایی آرمان‌ها و سازندگی افق‌هایش نداشته باشند تنها خاکی است که سندتی مهمور در آرشیو سازمان ملل متحد دارد و در واقع یک تکه بر کره دوار زمین...

مقدمه بی‌ربطی است؛ شاید هم با ربط. چراکه نمی‌دانم وقتی با صدای پدرم که می‌گفت: «این پسره، بدلکاره... از دنیا رفت» در حسی فرو رفتم که دلم می‌خواهد از ایران بنویسم. از کشوری که بلندای نامش همانند انسانهایش بزرگ است. قصد ندارم که از خبر مرگ یک انسان، یک پست عاطفی برای وبلاگم بسازم یا ادعا کنم که او را می‌شناختم و... تنها احساسم را نسبت به انسانی خواهم نوشت که بعد از سال‌ها حضور در کشوری اروپایی و کسب تخصص در رشته‌های روانشناسی ورزشی، سینما و با اصلی‌ترین حرفه‌اش که او را با آن می‌شناسیم یعنی بدلکاری به ایران بازگشت تا در خدمت وطنش باشد و برای همین سرزمین شگفتی‌ساز صحنه‌های بدیل بدلکاری. من از زندگی اجتماعی و خصوصی او بیش از آنچه در رسانه‌های تصویری می‌دیدم و خبرگزاری‌ها می‌خواندم، نکته بیشتری نمی‌دانم اما حس احترامی عجیبی را نسبت به او در درونم احساس می‌کنم.

خبر درگذشت «پیمان ابدی» در این فصل انتخابات و صدای بلند بلندگوهای تبلیغاتی، مرا به یاد کسانی انداخت که سال‌های پیش از این در این سرزمین بودند و از پشت همین تریبون‌ها نطق می‌کردند و از ایران دَم می‌زدند. همیشه ایران را از دست رفته تصویر می‌کردند و هر روز منتظر حماسه‌ای بودند که فضای ناامیدی و سیاه کشور! را از بین ببرد. آن‌ها هم از ایران می‌گفتند؛ از کشوری که جوانانش آزادی ندارند و در زیر فشار حکومت یا به بیرون از مرزها فرار می‌کنند و برچسب مغز از دست رفته را یدک می‌کشند یا در داخل به انتظار معجزه‌ای دیگر! چشم به دگراندیشان بیرون مرزها دوخته‌اند. و امروز آن سخنرانان بی‌هنر، پناهنده خانه حریف شده‌اند؛ حریف که نه، دشمن. و حرف‌هایی می‌زنند که انگار حتی به بازگشت جنازه‌های خود به خاک این کشور هم فکر نمی‌کنند.

مرگ پیمان بهانه‌ای بود بر مرور سرگذشت همه این انسان‌ها. مرگ کسی‌که سال‌های زیادی را در اروپا سپری کرده بود و بسیار دلایل موجهی داشت اگر می‌خواست جایگزین راپل برج میلاد، پروژه بدلکارانه‌ای که برای اولین بار در منطقه خاورمیانه و در ایران قرار بر انجامش بود، از برج‌های شیشه‌ای و خوش آب و رنگ دوبی اینکار را انجام دهد. ولی... خوش به حال پیمان ابدی که سخنان همه را به چند زبان زنده دنیا شنید، کشورهای رنگانگی را دید اما به هیچ‌کدام دل نباخت و در هوای وطنش -جایی که قند شیرین پارسی جایگزین شیرینی شکلات‌های مصنوعی اروپایی می‌شود- و در زیر سقف آسمان ایران سفر کرد...

محمدرضا رضاپور

!برای تنهاترین مرد، برای چمران

سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۸۷، 4:22

بین پوشه‌های رایانه می‌گشتم که به یکسری دست نوشته‌های قدیمی برخورد کردم. تاریخ نگارشش برمی‌گشت به بهمن 85. مطالبی بود برای یک نشریه داخلی در مورد زندگی شهید دکتر مصطفی چمران. کسی که در کلام پدرم –که همرزم دکتر بود- شناخته بودمش و به اندازه معرفت به وجود با عظمتی همچون امام موسی صدر و بخش اعظمی از دریافت‌های روحیم، مدیونش بودم و هستم.

بدون هیچ توضیحی این دست نوشته من:

زمانی كه قرار شد از چمران، این بزرگ‌مرد سنت‌شكن بنویسم حس غریبی در دلم تجلی كرد كه در عین ترس از ناتوانی قلم و بضاعت ادبی، مرا به نوشتن ترغیب می‌كرد.

پاداش بزرگ غلبه بر ترسم، معرفتی بود كه هیچ‌گاه به اندازه این زمان جای خالیش را احساس نمی‌كردم. شناخت الگویی كه می‌توانستم سال‌های جوانی و همه زندگی‌ام را با خیالی آسوده، دست در دستش طی كنم. این بود كه بر تشویشم فایق آمدم و قلم كوچكم را به نوید سبزی لحظات آینده به معركه وصف كشیدم. قرار بود توصیف كننده مردی از تبار رنج غربت‌نشین كوفه باشم. مردی به وسعت جغرافیای تشیع كه رد پایش از غرب دور تا خاورمیانه به چشم می‌خورد. مردی كه همه، چه آن‌هایی كه اصالت فكرشان بر ایران و ملیت استوار است و چه آن‌هایی كه هویتشان را در بهمن 57 جستجو می‌كنند، دوستش داشتند و دارند.

می‌دانستم كه شروع سختی در انتظارم خواهد بود و همه داشته‌هایم برای گذر از این سد محكم، مختصری از زندگی پر فراز و نشیبش در آمریكا و مبارزات بی پایانش در لبنان بود. از پامنار تهران تا كالیفرنیا و مصر، از جنوب لبنان تا كردستان، از تپه‌های ا...اكبر تا دهلاویه ... باید به دنبالش می‌گشتم و راه طولانی سفرش را طی می‌كردم.

هجرت -اتفاقی بزرگی كه مبدأ تاریخ مسلمین شده بود- شاه بیت غزلی عاشقانه بود كه چمران در سراسر زندگی‌اش بارها آن را سروده بود. مصطفی وارث كوله‌بار محبت انسانی بود كه شب‌گرد بی‌نشان كوفه‌ لقب داشت و او، بعد از 1400 سال كوفه‌ای به گستردگی آمریكا تا ایران ساخته بود تا كودكان مظلومش را سركشی كند.

غرق افكار بودم كه صدای گریه كودكی مرا به دنیایی جدید برد. در یكی از خانه‌ها در گذر خان پشت حرم قم، مژده به دنیا آمدن پسری همه را خوشحال كرده بود...

مصطفی جان! به عالم رنج خوش آمدی

محمدرضا رضاپور
© مسیرسبز
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
درباره من
مسیرسبز روزنامه‌نگار
آغشته به سینما و رسانه
جدیدترین‌ها
  • خدای زودپزها؛ سلام! شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳
  • و اینک زندگی... جمعه ششم دی ۱۳۹۲
  • میدان بزرگ لندن با «کاج» اضافه! پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹
  • نوستالژی یک نسل جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹
  • تو را... یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹
  • امروز؛ روز میلاد است جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۸۸
  • سفر ابدی جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۸
  • !برای تنهاترین مرد، برای چمران سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۸۷
برچسب‌ها
  • بی‌پولی (1)
  • فیلم دینی (1)
  • هادي مقدم‌دوست (1)
  • سربه‌مهر (1)
  • حميد نعمت‌الله (1)
آرشیو
  • تیر ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۷
امکانات