!برای تنهاترین مرد، برای چمران
بین پوشههای رایانه میگشتم که به یکسری دست نوشتههای قدیمی برخورد کردم. تاریخ نگارشش برمیگشت به بهمن 85. مطالبی بود برای یک نشریه داخلی در مورد زندگی شهید دکتر مصطفی چمران. کسی که در کلام پدرم –که همرزم دکتر بود- شناخته بودمش و به اندازه معرفت به وجود با عظمتی همچون امام موسی صدر و بخش اعظمی از دریافتهای روحیم، مدیونش بودم و هستم.
بدون هیچ توضیحی این دست نوشته من:
زمانی كه قرار شد از چمران، این بزرگمرد سنتشكن بنویسم حس غریبی در دلم تجلی كرد كه در عین ترس از ناتوانی قلم و بضاعت ادبی، مرا به نوشتن ترغیب میكرد.
پاداش بزرگ غلبه بر ترسم، معرفتی بود كه هیچگاه به اندازه این زمان جای خالیش را احساس نمیكردم. شناخت الگویی كه میتوانستم سالهای جوانی و همه زندگیام را با خیالی آسوده، دست در دستش طی كنم. این بود كه بر تشویشم فایق آمدم و قلم كوچكم را به نوید سبزی لحظات آینده به معركه وصف كشیدم. قرار بود توصیف كننده مردی از تبار رنج غربتنشین كوفه باشم. مردی به وسعت جغرافیای تشیع كه رد پایش از غرب دور تا خاورمیانه به چشم میخورد. مردی كه همه، چه آنهایی كه اصالت فكرشان بر ایران و ملیت استوار است و چه آنهایی كه هویتشان را در بهمن 57 جستجو میكنند، دوستش داشتند و دارند.
میدانستم كه شروع سختی در انتظارم خواهد بود و همه داشتههایم برای گذر از این سد محكم، مختصری از زندگی پر فراز و نشیبش در آمریكا و مبارزات بی پایانش در لبنان بود. از پامنار تهران تا كالیفرنیا و مصر، از جنوب لبنان تا كردستان، از تپههای ا...اكبر تا دهلاویه ... باید به دنبالش میگشتم و راه طولانی سفرش را طی میكردم.
هجرت -اتفاقی بزرگی كه مبدأ تاریخ مسلمین شده بود- شاه بیت غزلی عاشقانه بود كه چمران در سراسر زندگیاش بارها آن را سروده بود. مصطفی وارث كولهبار محبت انسانی بود كه شبگرد بینشان كوفه لقب داشت و او، بعد از 1400 سال كوفهای به گستردگی آمریكا تا ایران ساخته بود تا كودكان مظلومش را سركشی كند.
غرق افكار بودم كه صدای گریه كودكی مرا به دنیایی جدید برد. در یكی از خانهها در گذر خان پشت حرم قم، مژده به دنیا آمدن پسری همه را خوشحال كرده بود...
مصطفی جان! به عالم رنج خوش آمدی
