مسیرسبز

مسیرسبز

  • خانه
  • ایمیل
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

سفر ابدی

جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۸، 11:29

کشور ایران، کشوری بزرگ است؛ بسیار پهناور و وسیع. از غربی‌ترین نقطه انگلوساکسن تا دورترین منطقه در بوداییت خاور دور. هرکجا که قدم می‌گذاری نشانی از ایرانیت می‌بینی، بدون تفاوت در فضا و مکانی که در درون آن زندگی می‌کنی. ایرانی از فرسنگ‌ها فاصله فریاد می‌زند که ریشه در چه فرهنگی دارد.

می‌خواستند که کشوری به نام ایران نباشد، آنقدر که هر روز و به بهانه‌ای قسمتی از آن را کندند و با خود بردند. آنقدر غارت کردند که ماند همین گربه! نه وسعت جغرافیایی هخامنشیان ماند و نه مرزهای صفویان. شد یک کشور با مرزهایی که میان ترک ایران و آذربایجان، کرد ایران و عراق، عرب ایران و شیخ‌نشین‌ها، بلوچ ایران و پاکستان و... کشیده شده بود و هر روز بهانه‌ای هرچند کوچک بستری برای بحرانی بزرگ بود.

آن‌ها می‌خواستند که کشوری به نام ایران نباشد، اما ما ماندیم، چراکه انسان‌های یک کشور، اصلی‌ترین هویت آن هستند و خاک و جغرافیا، از آن‌ها الهام و موجودیت می‌گیرد. آن‌ها تجزیه کردند و ما هر روز پیوسته‌تر شدیم تا که امروز کشور ما، به گستره جغرافیای خاکی قدمت و وسعت دارد. و اهالی سرزمین ما می‌دانند کشوری که مردمانش دل در گرو شکوفایی آرمان‌ها و سازندگی افق‌هایش نداشته باشند تنها خاکی است که سندتی مهمور در آرشیو سازمان ملل متحد دارد و در واقع یک تکه بر کره دوار زمین...

مقدمه بی‌ربطی است؛ شاید هم با ربط. چراکه نمی‌دانم وقتی با صدای پدرم که می‌گفت: «این پسره، بدلکاره... از دنیا رفت» در حسی فرو رفتم که دلم می‌خواهد از ایران بنویسم. از کشوری که بلندای نامش همانند انسانهایش بزرگ است. قصد ندارم که از خبر مرگ یک انسان، یک پست عاطفی برای وبلاگم بسازم یا ادعا کنم که او را می‌شناختم و... تنها احساسم را نسبت به انسانی خواهم نوشت که بعد از سال‌ها حضور در کشوری اروپایی و کسب تخصص در رشته‌های روانشناسی ورزشی، سینما و با اصلی‌ترین حرفه‌اش که او را با آن می‌شناسیم یعنی بدلکاری به ایران بازگشت تا در خدمت وطنش باشد و برای همین سرزمین شگفتی‌ساز صحنه‌های بدیل بدلکاری. من از زندگی اجتماعی و خصوصی او بیش از آنچه در رسانه‌های تصویری می‌دیدم و خبرگزاری‌ها می‌خواندم، نکته بیشتری نمی‌دانم اما حس احترامی عجیبی را نسبت به او در درونم احساس می‌کنم.

خبر درگذشت «پیمان ابدی» در این فصل انتخابات و صدای بلند بلندگوهای تبلیغاتی، مرا به یاد کسانی انداخت که سال‌های پیش از این در این سرزمین بودند و از پشت همین تریبون‌ها نطق می‌کردند و از ایران دَم می‌زدند. همیشه ایران را از دست رفته تصویر می‌کردند و هر روز منتظر حماسه‌ای بودند که فضای ناامیدی و سیاه کشور! را از بین ببرد. آن‌ها هم از ایران می‌گفتند؛ از کشوری که جوانانش آزادی ندارند و در زیر فشار حکومت یا به بیرون از مرزها فرار می‌کنند و برچسب مغز از دست رفته را یدک می‌کشند یا در داخل به انتظار معجزه‌ای دیگر! چشم به دگراندیشان بیرون مرزها دوخته‌اند. و امروز آن سخنرانان بی‌هنر، پناهنده خانه حریف شده‌اند؛ حریف که نه، دشمن. و حرف‌هایی می‌زنند که انگار حتی به بازگشت جنازه‌های خود به خاک این کشور هم فکر نمی‌کنند.

مرگ پیمان بهانه‌ای بود بر مرور سرگذشت همه این انسان‌ها. مرگ کسی‌که سال‌های زیادی را در اروپا سپری کرده بود و بسیار دلایل موجهی داشت اگر می‌خواست جایگزین راپل برج میلاد، پروژه بدلکارانه‌ای که برای اولین بار در منطقه خاورمیانه و در ایران قرار بر انجامش بود، از برج‌های شیشه‌ای و خوش آب و رنگ دوبی اینکار را انجام دهد. ولی... خوش به حال پیمان ابدی که سخنان همه را به چند زبان زنده دنیا شنید، کشورهای رنگانگی را دید اما به هیچ‌کدام دل نباخت و در هوای وطنش -جایی که قند شیرین پارسی جایگزین شیرینی شکلات‌های مصنوعی اروپایی می‌شود- و در زیر سقف آسمان ایران سفر کرد...

محمدرضا رضاپور
© مسیرسبز
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
درباره من
مسیرسبز روزنامه‌نگار
آغشته به سینما و رسانه
جدیدترین‌ها
  • خدای زودپزها؛ سلام! شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳
  • و اینک زندگی... جمعه ششم دی ۱۳۹۲
  • میدان بزرگ لندن با «کاج» اضافه! پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹
  • نوستالژی یک نسل جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹
  • تو را... یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹
  • امروز؛ روز میلاد است جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۸۸
  • سفر ابدی جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۸
  • !برای تنهاترین مرد، برای چمران سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۸۷
برچسب‌ها
  • بی‌پولی (1)
  • فیلم دینی (1)
  • هادي مقدم‌دوست (1)
  • سربه‌مهر (1)
  • حميد نعمت‌الله (1)
آرشیو
  • تیر ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۷
امکانات