| خانه | صفحه نخست | آرشیو | پست الکترونیک |
![]() ماهنامه سینمارسانه | شماره 445 | ارديبهشت 1391 از هماكنون در دکههای روزنامهفروشی... + يك هديه اختصاصي؛ «پادشاه لخت و شواليهي معبد» ![]() |+| نوشته شده توسط محمدرضا رضاپور در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 0:0 |
!جهت استفاده آموزشي
مصاحبه ابوالقاسم طالبي با مسيح علينژاد (روزنامهنگار ايراني مقيم لندن)، جهت استفاده آموزشي براي مواقعي كه خواسته(!) يا ناخواسته به يكي از اين موجودات برخورد ميكنيد.
ابوالقاسم طالبی در مراسم اهداي جايزه گفتمان انقلاب اسلامي در حالیكه علي، فرزند شهيد احمدی روشن را در بغل داشت فریاد ميزد: «به کوری چشم اسرائیل».
مسيح علينژاد و جمشيد چالنگي، مجري اخراجشده شبكه دولتي صداي آمريكا؛ كسي كه در پاسخ سوالاتی که از علت اخراجش پرسیده شده گفته است که: «وضعیت بخش فارسی صدای آمریکا مانند ادارات شوروی سابق است.» وضعيتي فاشيستي كه روزي گريبان همه ايرانيان آنطرف آب را خواهد گرفت و افرادي چون مسيح علينژاد براي فرار از آن تلاش ميكنند.
مسيح علينژاد خبرنگار سابق روزنامههاي همبستگی، شرق، بهار، وقایع اتفاقیه، هممیهن و اعتماد ملی كه سال 1388 از ايران خارج شد.
|+| نوشته شده توسط محمدرضا رضاپور در چهارشنبه نهم فروردین 1391 و ساعت 7:29 |
اسکار
حتما
جایزه بهترین فیلم خارجی زبان (و نه فیلمنامه اورجینال) را از آن خود
خواهد کرد؛ نباید زحمت 2 ساله این همه انسان، از وزارت امور خارجه فرانسه
تا مدیران و دستاندرکاران، تا عوامل فیلم به هدر برود. البته تا همینجا
هم مورد لطف قرار گرفته است و این جایزه آخر حکم «نون اضافه» را دارد.هرچه که بشود، بعدتر، بیشتر خواهم نوشت. برخلاف سینهچاکان دیدن مراسم اسکار که فکر میکنند همانند کسوف هر 100 سال یکبار رخ میدهد و این موهبت در طول زندگی نصیب آنان شده است، به شدت خستهام و خواب را به دیدن فرش و عرش کذایی اِلای نشینان ترجیح میدهم... آقایان، خانمها؛ شب بخیر! بعد از التحریر (پنجشنبه، 90/12/11 | 4:45 بامداد) کسی برای این پیشبینی درست تشکر نمیکند؟ اشکالی ندارد؛ پس در جهت عمل به «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق» و به رسم غافلگیری، خدا را شکر میکنم بابت این همه نعمت! خوشحالم که نام کشورم از دریچه فرهنگ و نه جنگ و ترور و خونریزی به دنیا معرفی شد. شادمانم که بالاخره همه مردمان دنیا ما را به تمدن شناختند. مسرورم که سرانجام این دیپلماسی فرهنگی در مقابل غرب جواب داد و علیرغم ترور جوانمردانه و کاملاً به حق بیش از 16000 نفر در طول 33سال، فهم شد که ایران کشور تروریستهایی همچون احمدیروشن و رضایینژاد نیست و گلی دارد فراهاننسب، که متمدن است و لخت میشود و اصغری دارد، فرهاد نشان که برای خواندن متن دستبوسی خود، هول میشود. ضمن تشکر ویژه از همه دنیا که بالاخره فهمید، از گلشیفته فراهانی به دلیل تحمل مشقت رساندن پیام تمدن ایرانیان به دنیا تشکر میکنم که راه را برای متأخرین هموار کرد، وگرنه روی سن اسکار، روبروی جمعی مغول، اصغر فرهادی، با کت و شلوار و کراوات، چه کار مشکلی برای رساندن پیام صلج و دوستی و تمدن داشت. خیلی بعد از تحریر (شنبه، 90/12/13| 01:20 بامداد) تناقضات آغاز شده است. یکی میگوید در نشست مشترکی که میان کارگردانان حاضر در بخش فیلمهای خارجیزبان هشتاد و چهارمین مراسم اسکار برگزار شده است، اصغر فرهادی شرکت نکرده است و خبرگزاری دیگری با آب و تاب، قبل از برگزاری مراسم اسکار اینگونه شرج مراسم را نقل قول میکند: «اصغر فرهادی» در نشستی دوستانه با دیگر رقبای فیلمساز خود در بخش فیلمهای خارجیزبان هشتاد و چهارمین مراسم اسکار، گفت: بزرگترین مشکلم در ساخت فیلم «جدایی نادر از سیمین»، کار با دخترم بود. به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری آسوشیدپرس،فرهادی گفت: زمانی که با دیگر بازیگران زن و مرد کار میکنم، آنها به خاطر احترامی که برای من قائلند، حتی اگر با آنچه که میگویم چندان موافق نباشند، آنها را مو به مو انجام میدهند، ولی دخترم کاملا در این مورد مستثنی است. وی افزود: من هنگام ضبط فیلم، همه داستان را کاملا برای بازیگران کودک فاش نمیکنم، چون به عقیده من بچهها هرچه کمتر بدانند، بهتر بازی میکنند ولی در مورد «جدایی نادر از سیمین» این اتفاق نیفتاد، چون دخترم حتی پیش از آنکه من فیلمنامه را تمام کنم، به طور صمیمانهای با جزء جزء داستان فیلم رابطه برقرار کرده بود. به گزارش فارس، فیلم «جدایی نادر از سیمین» که تاکنون جوایز بینالمللی زیادی را از آن خود کرده است، یکی از نامزدهای اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال جاری است که تا بامداد فردا سرنوشتش مشخص میشود. مگر اهمیتی هم دارد؟ در کشوری که سی و چند سال است بانکداری اسلامي (با ربا) را تناقض نمیبیند، میتوان سالها فیلم به اسکار فرستاد، آنرا به این شیوه تأیید کرد و پس از حضور در آن، به دنبال این حاشیههای بیهوده گشت. ظاهراً گرفتن مجسمه «شوالیه معبد» در دست، عکس یادگاری با آن و بوسه زدن بر آن ایرادی ندارد و رد شدن از کنار یک صهیونیست... بگذریم؛ باز هم خوابم میآید.
از سمت راست: اصغر فرهادی (ایران)، فیلیپ فالاردیو (کانادا)، مارک جانسون (مجری)، اگنیسکا هلند (لهستان)، جوزف سدار (رژیم صهیونیستی)، مایکل راسکم (بلژیک)
|+| نوشته شده توسط محمدرضا رضاپور در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 4:3 |
...همه ما
|+| نوشته شده توسط محمدرضا رضاپور در جمعه هفتم بهمن 1390 و ساعت 1:42 |
* ...حاتمیکیا، حاتمیکیاست
«نه، کار من نیست. از من برنمیاد. یعنی حاضر نیستم به این بازی تن بدم. اون جاها جای من نیست. من اگه قهر هم بکنم شاید برم زیرزمین و انباری خونه، ولی دوست ندارم سر از خونه غریبه دربیارم. ولی الانی که حرف میزنم، هنوز امید دارم. برای من دستگاه ممیزی همه نظام نیست. ارغوان و گزارش هم همه حاتمیکیا نیست. درسته که این گربه بیوفاست ولی من پامو از این نقشه بیرون نمیذارم. وقتی این بحث میاد وسط، دیگه برام خاتمی و احمدینژاد و رفسنجانی مطرح نیست. یه مفهوم خیلی بزرگتره که اگه اون تَرک برداره، دیگه عزت نفسی برام نمیمونه که بخوام چیزی بگم. نمیخوام این نسخه رو برای بقیه بپیچم. این نسخه برای خودمه.»
قصد دفاع از حاتمیکیا را ندارم که من و این قلم ناتوان کجا و حمایت از حاتمیکیا کجا... مینویسم تا بدانند میدانستیم که همه ادعاهای «نسبیت اخلاق» و «تعلیق قضاوت» شعارهای بیهودهای بیش نبود که جدا از اساس پارادوکسیکال و مضحک، دیر یا زود باید منقضی، و دهان مملو از لبخند ژوکوند به توهین و ناسزا باز میشد. یادداشت عنصر مورد حمایت شهرداری تهران، که پرهیز دارم نام منتقد یا عنصر فرهنگی و یا هر چیز دیگری که نشانی از فرهنگ و ادب دارد را در مورد وی به کار ببرم، نشان داد که مبلغان پلورالیسم اخلاقی، به «نسبیت» خود «مطلق» نگاه میکنند و تشویق و تمجید یانکیهای فرهنگی را نشانمان میدهند تا سادهلوحانه، به اصولمان که متر «خوب» و «بد» روزگارمان است، نسبی نگاه کنیم. عصبیت و به همریختگی نگارنده یادداشتی که دوست دارد هویتی در طراز جواب به ابراهیم حاتمیکیا پیدا کند، به حدی است که ظاهراً بدون خواندن متن «اگر این حَبّه قندت نبود...» و در کمال دستپاچگی فراموش میکند که حاتمیکیا، با زبان کنایه، راوی حال و روز کسانی است که ایران را از دریچه اثر اصغر فرهادی مینگرند، و منتقد جدی هدفی است که این فیلم با ایجاد بافت ذهنی در مخاطب دنبال میکند: «اگر این حَبّه قندت نبود، یادمان میرفت کجایی هستیم و با کامِ تلخ در صفِ سفارتِ خرسنشان ایستاده بودیم تا از سرزمین همیشه آفتابمان به جبرِ همکار تلخمزاج، همه مهر دروغ بر پیشانی، متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری بگیریم.» در کجای این جمله، اصغر فرهادی به «صف ایستادن پشت در جایی» و «تقاضای پناهندگی» و «گدایی جایزه» متهم شده است که نگارنده منتقدنما، سنگ دفاع از وی را بر سینه میکوبد و با بیادبی مفرط که ناشی از عصبیت است، با اتهام دروغ به ابراهیم حاتمیکیا حمله میکند؟ شاید هم ناخودآگاهی است که ناخواسته بر زبان جاری شده است؛ کسی، چه میداند. گله و شکایتی نیست؛ در دنیایی که همه چیز نسبی تفسیر شود این امکان وجود دارد که یادداشتی را نخوانده، جواب داد. بدون فهم منظور و مفهوم آن، به جای جواب، به شخصیت نگارنده، حمله و توهین کرد. آشکارا تفسیر «دروغ» کرد و طرف مقابل را «دروغگو» خواند. و در انتها، سر را بالا گرفت و به همه اخم کرد و طلبکار بود. مگر از مخاطب الینه شده در پیام فیلمی همچون جدایی نادر از سیمین میتوان به غیر از این هم توقع داشت؟! آقا ابراهیم عزیز! متأسفم که هنوز مفهوم روایت تو، چه آن زمان که قرار بود «از کرخه تا دانوب» باشد و چه امروز که از کرخه تا راین اش یادمان مانده است، برای گوشهای سنگینِ افتادگان در پوستین فرهنگ، همچنان نامفهوم است. میگویند سیدمرتضی را، البته با تلخیص و تخلیص فراوان، قبول دارند. سیدمرتضی میگفت: «فیلم از کرخه تا راین
تلخ است؛ به تلخی بمبهای شیمیایی، به تلخی از دست دادن فاو، به تلخی
مظلومیت بسیجی. میخواهم بگویم که تلخ است، اما ذلیلانه نیست. این تلخی
همچون تلخی شهادت شیرین است.» و این همان تفاوتی است که باعث میشود خرس و
نخل و حیوانات وحشی و اهلی به ویترین افتخارات تو اضافه نشود.
و سیدمرتصی باور داشت که در کنار رود راین هم میتوان خدا را جستوجو کرد: «برای آن که این تراژدی عجیب معنوی در عین حال طبیعت حیات انسانی را از کف ندهد میبایست که سعید را شدت غلبه رنج به شکایت بکشاند. اما باز هم به درگاه خدا، نه کس دیگر.» و تأکید میکرد که میتوان به غرب سفر کرد، اما نه با حال و روزگاری که سارکوزی فاسدالحال پس از دیدن ناموسمان، سیمین، فکر حمله به سرزمینمان و تصاحب فرزندمان به سرش بزند. راستی، چه شد که پیام جهانی و اخلاقی(!) اصغر فرهادی در زبان سارکوزی نچرخید و به جای دعوت به اخلاق، حرف از حمله و تهدید به میان آمد؟ آقا ابراهیم! حال و هوای پدرم و دوستان همرزمش را در آن شب به یادماندنی، در سالن نمایش از کرخه تا راین فراموش نمیکنم. آن شب، من هم همانند یوناس، با پلاک هویت سعید، دوباره متولد شدم. مثل همان روزهای نوجوانی و به زبان خودم، برای ثبت در تاریخ مینویسم تا بدانی جز این از تو توقعی نداریم: «مرغ عشق، ققنوس است که در آتش میزید نه آنکه رنگینکمان میپوشد و در بوستانهای عافیت شکر میخورد و شکرشکنی میکند. مگر سوختهدلی و سوختهجانی را جز از بازار آتش میتوان خرید؟» ________________________ * تیتر مورد علاقهام «حاتمیکیا، حاتمیکیاست...» بود که بنا به ملاحظاتی در اولین انتشار آن در خبرگزاری فارس به «آفرین به غیرت و حمیت حاتمیکیا» تغییر پیدا کرد. ________________________ بازتابها: |+| نوشته شده توسط محمدرضا رضاپور در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 0:0 |
|
درباره وبلاگ
![]() انسان مسافر است در مسیری بیانتها به وسعت یک باور و منتظر است در آرامش هر قدم به تداوم سبزی یک ظهور!
و تو ای یوسف گمگشته تمام نسل بشر، باشد که کویر دلمان به حضورت شکوفه زند انشاءالله منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
فروردین 1391اسفند 1390 بهمن 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 پایگاههای مفید
موسسه امام موسی صدربنياد شهيد آيت الله دكتر بهشتی بولتن نیوز پایگاههای مرتبط
دوستان
دیگران
فراخوان
امکانات
|
| Powered By Blogfa |