تبليغاتX
مسیر سبز
خانه | صفحه نخست | آرشیو | پست الکترونیک
!حضور آگاهانه الزامی است

بعد از مدت‌ها خواندن نقد مجلات، دیدن دست‌نوشته‌های وبلاگ‌ها و شنیدن تعریف‌های مثبت و منفی دیگران، بالآخره فیلم "درباره الی..." رو دیدم؛ همین امشب. در خانه، در یک صفحه ۲۹ اینچی و بدون استرس و البته هیجان جذاب فضای تاریک سینما!

که البته این عادت کردن به آمدن فیلم‌ها به شبکه پخش ویدئوی خانگی و دیدن آن در تلویزیون و قهر من با سینما - شایدم سینما با من - اصلاً اتفاق خوبی نیست. چون در این صورت این فضای فرهنگی را هم همانند سالن‌های اجرای تئاتر و کنسرت از دست می‌دهیم. و در آینده‌ای نه چندان دور باید شاهد استفاده حداکثری! کسانی باشیم که نه فرهنگی می‌اندیشند، نه فرهنگی رفتار می‌کنند و نه حتی ظاهر را براساس فرهنگ اسلامی - که خدا رحمتش کند - نه، ایرانی‌اش حفظ می‌کنند.

باید آگاهانه حضور داشت و با هیچ فضای فرهنگی که محل حضور و گذر افراد جامعه است قهر نکرد، حتی اگر دیگر رنگ و بوی فرهنگی نداشته باشد و تمام دار و ندارش از عالم باورها، همان اسمش باشد. باید حضور داشت تا حق گفتن برایمان اختصاص یابد. و این حضور، اگر با بصیرت و رعایت ظرافت‌ها همراه شود به حق، سهمی محفوظ در رجعت به ساختاری که به آن فرهنگی ایرانی-اسلامی گفته می‌شود، برای صاحب آن به همراه دارد.

به زودی درباره "درباره الی..."، فیلمی که حرف‌های سیاسی می‌زند ولی از سیاست حرف نمی‌زند، خواهم نوشت. نه نقد، نه تعریف، نه تخریب؛ بلکه دریافتی به اندازه خود واقعی من!

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 1:10 | 
شیشه‌ها

از شیشه‌های بالا کشیده شده، متنفرم. آن زمان که بالا می‌روند برای این‌که حائلی باشند میان هوای خنک درون و گرمای برون و نمی‌بینیند صورت آفتاب سوخته پسرک یا دخترک شهرم را...

از شیشه‌های بالا کشیده شده، متنفرم. آن زمان که بالا می‌روند برای این‌که مانعی باشند میان هوای گرم درون و سرمای استخوان سوز برون، تا نفهمند درد فال فروش همیشگی چهارراه پرشتاب زندگی عجول مردم شهرم را...

از شیشه‌ها که نه، که امروز دیگر برقی شده‌اند و بی‌اختیار و به اشاره‌ای بالا و پایین می‌روند و بازیچه دست من و تو. که از رفتار خودمان خسته‌ام که همه اندازه و وسعت نامتناهی وعده داده شده وجود را چه آسان به بازی سپرده‌ایم و با برچسب یک مارک، ما هم برقی شده‌ایم و بالا و پایین می‌پریم.

 

 

و دلم تنگ شده است؛ برای دستگیره‌های محکم و سخت پیکان قدیمی پدربزرگ که با همه وجود بچگی می‌چرخاندمش تا شیشه غبار گرفته‌اش از میان من و آدم‌های شهرم کنار رود و چشمم ببیند و صورتم بچرخد و لبخندم، بی‌امان بجنبد...

و دلم تنگ شده است؛ برای سادگی گذشته‌های نزدیک. زمانی که من و آدم‌ها و شهرم، هوا را آلوده می‌کردیم و CNG نمی‌سوزاندیم و Air Condition نداشتیم و سرعتمان به زور بنزین سوپر و تعویض فیلتر هوا! به بیش از ۱۰۰تا نمی‌رسید.

و دلم تنگ شده است؛ شاید برای وقتی که همه آرام می‌راندیم، عینک دودی نمی‌زدیم و بی‌تفاوت به موجوداتی که در زمین به آن‌ها "انسان" گفته می‌شود، به روبرو خیره نمی‌شدیم.

و دلم تنگ شده است؛ برای چهارراه‌های بدون شمارشگر، میدان‌های بدون نمایشگر و خیابان‌های بدون زیرگذر... برای روزهایی که شهرمان، چشمانمان را آزاد می‌گذاشت تا نگاهی هم به دور و بر بیندازیم. ببینیم اگر نمی‌توانیم درک کنیم سوز سرد زمستان و حرم گرمای تابستان را و به احترام پیادگان، شیشه‌ها را پایین بکشیم و در کنارشان لحظه‌ای متفاوت باشیم.

... به پاسداشت حس کودکی، آرزو می‌کنم:

که کاشکی دوباره شهرم، آدم‌ها و من با هم یکی شویم، ادب کنیم و به احترام همدیگر، از شیشه‌های برقی بی‌اختیار، عبور کنیم!

(هر آنچه تنوانستم با قلمم بگویم در قالب تصویر تقدیم می‌کنم...)

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 5:37 | 
زیارت قبول؟؟
سلام

نائب‌الزیاره بودیم؛ به شرط دعای خیر شما و لیاقت ما... این هم یک مطلب به اندازه همه زیبایی همراه سفر که در این چند روز دوری از فضای تهران شکل گرفت. تقدیم به شما، دوست و دشمن!

راستی؛ من دو تاریخ تولد دارم. یکی به سال شمسی که 16 مرداد بود و امسال -در ربع قرن از  زندگی- مصادف با نیمه شعبان و دومی، به سال قمری یعنی 10 ذی‌القعده که در سال 63 دقیقا 16 مرداد بود و شب تولد امام رضا (ع). پس بازهم تولدم مبارک!!!

***


از زمانی که فهمیدم کتاب رمان و داستان‌های طولانی چیه، همیشه عادت داشتم که قبل از هر شروعی یک بار پایان رو مرور کنم. و بعضی مواقع این حس این‌قدر شدید می‌شد که کتاب رو از انتها شروع می‌کردم. عادتی وابسته به یک حس که همیشه دوست داشت خلاف عادت جمع بیرونی، طرحی نو در درونم ایجاد کنه.
از روزهای نوجوانی خیلی وقته که می‌گذره. زمان زیادیه که دیگه به هیچ کتاب داستانی سر نزدم یا شاید بهتره بگم هیچ کتابی رو از انتها به اول نخوندم. یک دلیلش تنبلی روتین دوران ماشینیه و یک قسمتش هم کمی وقت برای خوندن و مرور کردن؛ مرور و بازخوانی یادداشت‌ آدم‌هایی که تو این چند سال از کنارم رد شدند و هرکدام چیزی روی وجودم نوشتند.
حالا که دنیای جوانی‌ام کمی پیر‌تر شده و دنیای پیریم کمی جوان‌تر (من همیشه از انتها به اول می‌یام)، گذشته از حس و همه اتفاقات شخصی‌ام، هنوز هم به آخر قصه کنجکاوترم. یعنی فراتر از کنجکاوی دارم به ثبات یک باور می‌رسم. و شاید خودمونی‌تر، جلوتر از یک باور به یک روش. روش رسیدن به یک حسن خِتام.
وقتی آخرش رو تونستی خوب تموم کنی خیلی اهمیتی نداره اگر تو فصل فلان، چند خطی رو اشتباهی قلم زدی یا به جای زدن حرف دلت، اشتباهی سطری رو با نقطه سر خط دیگه‌ای عوض کردی. اگر وقت "والسلام"، اونی که باید کتابت رو بخونه با لبخندی انگشتش رو روی آخرین کاغذ بگذاره و جلد رو ببنده، خیلی غصه خوردن جایز نیست برای جایی که "آره" قلم زدی و زیر دستگاه چاپ "نه" روی تن کاغذ یادگاری موند. و اگر قامت قهرمان قصه در آخرین سطرها، زیر بار بالا و پایین قلم و فشار چکش جوهری که باید داستانی شبیه تو رو برای خیلی از نویسنده‌ها ثبت کنه، استوار ایستاد، می‌شه با یک حساب سرانگشتی از تمام لحظه‌هایی که نَفس، نَفَسِ خودکار و کاغذ رو گرفت صرفنظر کرد.
می‌شود برای داستان یک پایان خوب را متصور شد ...اگر یک ویراستار خوب آبروش رو پای کتابت بگذاره و کنار زمان‌هایی که برای تصحیح غلط‌هات صرف می‌کنه امضاش رو ضمیمه کنه. اگر یک استاد خوب حاضر بشه قلمت رو -چه اونجایی که به جا اوج گرفتی و فرود اومدی و جه اونجایی که تو یک دور باطل دور خودت چرخیدی- بخونه و بدون این‌که واژه‌های خلق شده از رَحِم قلمت از نگاه دقیق اما پدرانش بترسند، خراب کاری‌هات رو راست و ریست کنه. این یعنی معنی کامل عاقبت بخیری!
حالا هم من اومدم. خسته از کنایه ناشرای بی‌رحم شهرم. با جدیدترین اثرم، یک دسته گل واقعی! که نه، یک گلخونه واقعی... خیلی شاهکار نیست ولی اعتراف می‌کنم که همش رو خودم تنهایی به آب دادم. تنهایی فکر کردم، تنهایی عمل کردم و تنهایی هم ثبت کردم. یک کتاب به ضخامت از آخرین خداحافظی که زیر بارون اتفاق افتاد تا همین لحظه، همین سلام.
صدای نقاره‌ها بلند شده. روبروی گنبد زرد و چند ورق از کتاب عمر جوانی در دست. باز هم همون روش قدیمی. روشی که دارم باورش می‌کنم. باوری که کنجکاوم تا به آبروی تو باز هم مجالی بهش بدم؛ از آخر به اول: دیگر گناه نمی‌کنم...

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 10:40 | 
امروز؛ روز میلاد است
سلام،
باز هم سلام و بارها و بارها سلام؛ که براستی "سلام"، بی‌خدشه‌ترین پیام بشری در زمینه دوستی و آرامش است و بهترین شروع، برای نویسنده‌ای که حرف‌های زیادی برای گفتن دارد اما کلمات لج می‌کنند و برای گفتن یاری‌اش نمی‌کنند. بهترین آغاز در اوج تهیدستی، که سلام و سادگی را دستمایه شروع صحبت‌هایش کند، تا شاید تک‌حرف‌ها دلشان بسوزد و دست در دست هم واژه‌ای بسازند و از میان انبوه ناگفته‌ها به روی صفحه کاغذ پرتش کنند که دوا کند مشکل این نویسنده بیچاره را...
   - 25 سال گذشته است. کمی برای یادآوری خاطرات و شروع، سخت است. سعی می‌کنم از دانشنامه ویکی‌پدیا کمک بگیرم: "تولد، اوج دوران بارداری و حاملگی یک زن است که با به دنیا آمدن یک یا چند نوزاد از رحم مادر همراه است". کمکی نمی‌کند. عکس یک کودک در لحظاتی بعد از تولد توجهم را جلب می‌کند؛ راز سرکشی این موجود خون‌آلود که انسان می‌نامندش، چیست؟
   - 25 سال گذشته است. هنوز برای شروع با مشکل روبرو هستم. اینترنت و گردش در جاهایی که بودم، اما دوست نداشتم باشم و جاهایی که نیستم، اما دوست داشتم و دارم که باشم هم، فکر بدی نیست. چند سایت که روزگاری برایش مطلب می‌نویشتم. یک تالار گفتگو و چند وبلاگ غریبه و آشنا که خاطره‌هایی تلخ و شیرین را برایم زنده می‌کنند. ولی باز هم کمکی نمی‌کند. روزها و سال‌ها گذشته است و فقط در بخش کوچکی از آن یادگاری‌های دیجیتالی جایی برای خود اشغال کرده‌اند.
   - 25 سال گذشته است. چراغ چشمک‌زن گوشی همراه دارد بر سر و کله خودش می‌زند، پیامک رسیده است: "در بین این‌همه کهکشان‌ها که در هماهنگی کامل با یکدیگر حرکت می‌کنند، در این نظم هوشمند که نه آغازی دارند و نه پایانی، به دنیا آمدنت حتماً دلیلی دارد... تولدت مبارک". به دلم می‌نشیند و زود به دنبال نشانی از فرستنده می‌گیرم؛ یک دوست عزیز!
   - 25 سال گذشته است. ...فکرت جای دیگری نرود؛ جاده خاکی را دور بزن و برگرد. نه اتفاقی تاریخی افتاده است و نه حادثه‌ای سیاسی. این زمان از مبداء شانزده مرداد سال 1363 ما را با خود به این‌جا گشانده است. از روزی که در میان ندای ظهرگاهی موذن و در محله دربند تجریش تهران برای اولین با گریه‌های بلند حضورم را اعلام کردم.


وارد دفتر نشریه شدم که بچه‌های تحریره با سر و صدا تبریک گفتند و از تمایلات غذایی برای سفارش ناهار ظهر. نزدیک روز عید و احتمالاً مهمان سردبیر محترم؛ معقول است. و من هم بی‌خبر از خیانت دوستان در لباس میش! هم‌نوای این کاروان دندان تیزکرده به راه افتادم و از منوی ندیده، اسمی را در زبان چرخاندم. سفارشات و خورده فرمایشات که تمام شده مفصل برای بانی بی‌خبر هم سینه زدیم و شادمان از ساعت کاری پرشده، برای خودن ناهار آماده شدیم... ادامه داستان به دلیل بدآموزی در حجم بالای جرزنی، گفتنی نیست!
[]
با خودم فکر می‌کنم. مطالب نشریه را ورق می‌زنم و تمایلی برای بررسی ندارم. گاهی از جلوی چشم سردبیر فرار می‌کنم تا خلوتم بر هم نخورد. لحظاتی در خودم غرق می‌شوم؛ این عمر رفته را به کدامین بها داده‌ای ای فرزند آدم؟!... جوابی برایش ندارم. یک فلش بک می‌زنم. از اول به آخر و از آخر به همان اول. یعنی اول آخرش رو جستجو می‌کنم و آخر، اولش رو. در مقاطعی که به نظر خودم شیرین‌کاری کردم مکث می‌کنم و شاخه و برگ می‌دم تا یک چکیده عملکرد قابل قبول مهیا کنم. جاهایی هم که دسته‌گل –بخوانید باغ و بوستان گل- به آب دادم، ... . نیمه پر لیوان، خیلی هم پر نیست.
[]
ساعت چند دقیقه مونده به آخر خلوت من. سردبیر مردونگی می‌کنه و به روی من نمیاره. پشت میز نشستم و بی‌صبرانه منتظر یک غریق نجات تا از خفگی نجاتم بده. دلم برای معصومیت و سادگی بچگی بدجوری تنگ شده است. یادش بخیر، اول می‌خواستم دکتر حسابی بشم، شبیه همسایه قدیمی پدربزرگ. یه‌ جوری بشم که وقتی تعداد مدارک دکترا رسیده به 9تا، آب از آب تکون نخوره. یه طوری بشم که وقتی نظریه "بی‌نهایت بودن ذرات" رو یک دانشمند جوان خارجی ازم دزدید، تو کنفرانس بهش لبخند بزنم و به روی خودم نیارم. یه شکلی باشم و بمونم که وقتی شدم پدر فیزیک ایران و دانشمند طراز اول دنیا، تو قدم زدن عصرانه کنار مغازه حاج محمود چراغ‌ساز بایستم و کلاه از سر بدارم و با دقت بپرسم: "حاج محمود، نیمه شعبان نزدیکه. چراغونی امسال هم انشاءالله براهه؟" بعدش که بزرگ‌تر شدم پدر از چمران برام گفت. و وقتی مردهای آرمانی زندگیم بیشتر شدند تازه فهمیدم برای رسیدن به حریم بزرگان، باید گیوه‌ها رو ور کشید و دل به دریای هجرت زد؛ کاری که من مَردش نبودم. حالا چمران و حسابی نه، یک کم پایین‌تر. خب، هرکس به اندازه توانش دیگه. یه خورده بیشتر، یک کم... و حالا دارم تلاش می‌کنم فقط خودم باشم.
[]
دست خالی که نمی‌شه. از سر راه نیم‌کیلو نون خامه‌ای (دلت نخواد) می‌گیرم و به در خونه می‌رسم. خانواده مسافرت هستند، اما تماس‌های بی‌پاسخ روی تلفن همراه و نمایشگر تلفن خونه گواهی می‌ده که یادشون هست. یک تماس تلفنی و چندتا تبریک خانوادگی و... باز هم سکوت و خلوت. از همون رفیق شفیق پیامک رسیده: "بدترین دلتنگی اینه که حضور خیلی‌ها رو احساس کنی، اما در کنارشون نباشی". حرف درستیه! دلم برای خیلی از رفقا تنگ شده؛ چه رفیق‌های واقعی که به دلایلی موجه و غیرموجه نیستند و چه دوستای مجازی که هدیه دنیای اینترنت هستند و الآن فقط یک ایمیل ازشون باقی مونده، مثل یک عکس رو دیوار. البته بعضی هم در حال تبدیل شدن به قاب عکس هستند که امیدوارم بعد از خوابیدن گرد و خاک وقایع بعد از انتخابات و زلالی هوا، بشه بازهم به لطف قدمت‌ دوستی‌ها امیدوار بود.
[]
غسل و زیارت اباعبدالله و کمیل و نماز... تو یک کلمه شب زنده‌داری. نوشته که بعد از شب‌های قدر، بیشترین فضیلت رو داره. و البته اضطراب نخوابیدن و حواس جمعی برای پر کردن کیسه گدایی هم شبیه همون شب‌هاست. به قول عزیزی، خداوند برای بازگشت بنده‌هاش به خیابون سرراست بندگی یک روزهایی رو پررنگ (هایلایت) می‌کنه. مثلا یک شب می‌شه لیله‌الرغائب، یک شب نیمه شعبان و یک شب هم قدر سرنوشت. و صدا می‌زنه تا از کوچه و پس‌کوچه بیایم بیرون، بیخود کالری نسوزونیم و یک راست بندازیم تو خط سرعت؛ همون جایی که زیر هفتاد کیلموتر خلافه! دلم می‌خواد احیا بگیرم، ولی برای کسی که به دردو دل و داشتن خلوت شبانه عادت نکرده و آرامش خالق رو تو وجود مخلوق جستجو کرده، خیلی سخته.
[]
داره نزدیک اذان صبح می‌شه. شب داره سپری می‌شه و دعا و زیارتی رو لبام زمزمه نشده. نزدیک الله اکبر موذنه و عبور از شبی که شاید برای کمتری کسی تو زندگی اتفاق بیفته؛ تلاقی نیمه شعبان با روز تولدش. 16 مرداد 1388 – 15 شعبان 1430. شدم مثل شاگرد تنبلی که کارش بیخ پیدا کرده و هرچی قضیه جدی‌تر می‌شه، از دک و پوزش کمتر کوتاه می‌یاد:
" همیشه در زندگی فکر می‌کردم که چرا در میان چند میلیارد آفریده، اجازه دادند مسلمان زاده بشویم. و در انبوه این یک میلیارد و اندی مسلمان، چرا اجازه دادند به شیعه شهره شویم. و در میان شیعیان جهان، وطن ما را ایران قرار دادند، کشوری که هویتی منحصربفرد در تاریخ حق طلبی و یکتاپرستی دارد. همیشه فکر می‌کردم در خاک آفرینش ما چه ظرفیتی به ودیعه نهاده شد که حب و عشق درون را به نام صاحبان یک کاهگلی خانه  در کوچه پس کوچه مدینه خوبی‌ها سند زدند و چه رمزی در میان است که تمدن‌ها با ساختمان‌های رنگارنگ و آسمان‌خراش‌های شیشه‌نما می‌آیند و می‌روند، اما نگاه ما همچنان در پی همان خانه در کوچه‌ای که دیگر وجود خارجی ندارد، است. و در جوار مزارهایی که آرزوی حرم را، همه باور انتظار تفسیر می‌کنند.
امشب، شب رسیدن به اصالت شیعه است؛ راز جاودانگی‌اش. شبی که با رنگ سرخ حسینی آغاز می‌شود و به سحر سبز موعود مهدوی ختم می‌گردد. و من کجای این زمان ایستاده‌ام، نمی‌دانم؟ منتظر خاموش شدن چراغ خیمه‌ام یا ایستاده در رکاب با قبلی از حدید. می‌گویند حبیب را هنوز با زره می‌بینند، عقده جهاد دارد. می‌گویند منتظر است. می‌گویند دستش بر شمشیر نیمه در نیام، فشرده است.
[]
25 سال فکر می‌کردم که با اراده و پای بی‌هنر خود توان رفتن این مسیر مُیَسر است غافل از آن‌که:
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل (توسل) بايدش
و این لحظات، ثانیه‌های توکل و توسل است. دقایقی که شاید هیچ‌گاه تکرار نشود گرچه رجاء واثق دارم که تقویم درگاه محبت و امید شما، روز تعطیل ندارد... ساعت‌ها روی عقربه دلتنگی می‌چرخد. می‌روند و می‌روند تا حتما به لحظه استجابت "والمستشهدین بین یدیه" برسند.
خسته‌ام اما مصمم به انجام تکلیف، و امیدوار به نگاهی. گوشه چشمی که «ضحاك بن عبدالله مشرقی» وجودم را « زهیر بن قَین بَجلی» کند، تا «دلهم» را سه طلاقه کنم و مصداق «یا اشباه الرجال و لا رجال...» نشوم. اسب نفس در پشت خیمه منتظر است تا به لغزشی از معرکه فراریم دهد. بانوی حیدری کربلا از میان چادر خیمه‌ها نظاره می‌کند: " تو چه می‌كنی؟ می‌مانی یا می‌روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از مهدی فاطمه جدا كند!"
مولای منتظَر، امید «حر» شدن دارم. می‌گویند ادب مادرتان که در وجودم باشد، حتی در هزاره ایسم‌ها هم با اشاره‌ شما انقلابی برپا می‌شود. می‌گویند آبرو خریدار دارد، و می‌گویند شما مقیم حریم سالار تشنه لب‌اید، اگر دل بشکند، مژه‌ها بلرزند و گونه‌ها خیس شود، به بهانه جدتان مس وجود را کیمیا می‌کنید.
صبح نزدیک است و بانگ الرحیل در شرف برخاستن که:
...تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده‌ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده‌ای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می‌كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده‌ات بگشایی و از خود و دلبستگی‌هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان‌، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...
یاران! شتاب كنید‌، قافله انتظار در راه است. می‌گویند كه گناهكاران را نمی‌پذیرند‌؟ آری‌، گناهكاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می‌پذیرند‌. آدم نیز در این قافله ملازم ركاب فرزند حسین (ع) است، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان، در این برهوت گمگشتگی وا می‌ماند.
دلم به وقت طلوع حضورتان گواهی می‌دهد، به نزدیکی لحظه دیدار و به امید دعای عاقبت بخیری که در این سحرگاه برایمان نجوا می‌کنید. بانک موذن خوش صداست؛ مرحوم رحیم موذن زاده. روز جمعه فرا رسید. کاشکی آخرین باشد ای بهترین مخلوق و ای یگانه ذخیره هستی... میلادتان مبارک.

اللهم عجل لولیک الفرج، والعافیه و النصر، وجعلنا من خیر اعوانه و انصاره، والمستشهدین بین یدیه
|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 4:51 | 
...لبیک

ازفرمايشات مقام معظم رهبري در ۲۱تيرماه۱۳۷۸

 "...آخرين جمله را هم به امام و ومقتداي خودمان ولي‌عصر ارواحنافداه عرض مي‌كنم. اي سيد و مولاي ما، پيش خداي متعال گواهي بده كه ما در راه خدا تا آخرين نفس ايستاده‌ايم. بزرگترين آرزو و افتخار بنده اين است كه در اين اه پرافتخار و پرفيض و پربهجت، جان خودم را تقديم كنم."

ازفرمايشات مقام معظم رهبري در ۲۹خرداد۱۳۸۸

"...اى سيد ما! اى مولاى ما! ما آنچه بايد بكنيم، انجام ميدهيم؛ آنچه بايد هم گفت، هم گفتيم و خواهيم گفت. من جان ناقابلى دارم، جسم ناقصى دارم، اندك آبروئى هم دارم كه اين را هم خود شما به ما داديد؛ همه‏ى اينها را من كف دست گرفتم، در راه اين انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم كرد؛ اينها هم نثار شما باشد.

سيد ما، مولاى ما، دعا كن براى ما؛ صاحب ما توئى؛ صاحب اين كشور توئى؛ صاحب اين انقلاب توئى؛ پشتيبان ما شما هستيد؛ ما اين راه را ادامه خواهيم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهيم داد؛ در اين راه ما را با دعاى خود، با حمايت خود، با توجه خود، پشتيبانى بفرما."


به خیالی شوم، جام زهری دیگر آماده کرده‌اند!

به نیتی باطل، به طبل آشوب و اغتشاش می‌کوبند!

به غفلتی پرمعنا، قانون را به احوالات خود تفسیر می‌کنند!

تاریخ را خوانده‌اند؛ ناقص و تکه تکه. و به دنبال مصلحتی از جنس صلح حسن (ع) هستند، غافل از آن‌که ملت، آرمانی همچون حسین (ع) و آرمان شهری چون کربلا دارد.

عاشورای حسین (ع) در راه است... و دلم به نزدیکی سحر زیبای مهدوی گواهی می‌دهد که دیدار نزدیک است انشاءالله.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 3:11 | 
Powered By Blogfa